راه نوشت

شرحی نیست برای دل...

راه نوشت

شرحی نیست برای دل...

راه نوشت

بی شک نوشته های این وبلاگ حاصل تأملاتِ هر چند کوتاه نویسنده اش است، لذا استفاده از این مطالب تنها با صلوات برای شادی روح شهدا و ذکر منبع آزاد می باشد.
یاری ام کنید تا بهتر شوم، مطمئناً نوشته هایم بی خطا نیست، در اصلاحش تنهایم نگذارید.
در شبکه اینستاگرام هم اگر دنبالم گشتید: m.a.shafiee@
همین
شاید روزی بنده ی خدا

طبقه بندی موضوعی

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «وبلاگ نویسی» ثبت شده است

به نام خدا


سلام


کربلا هم رفتم، البته نه به زیارت، پیاده روی بود و عشق امت [1]، عشق مردم به مولا و ارباب عالم، شاید ما هم در خیل سیاهی لشکرش نوشته شویم...

دست نوشته هایی تهیه کرده ام و در حال نوشتن سفرنامه ی کوتاهی برای خودم هستم، اگر خدا خواست، قسمتهایی از آن را در همین فضا منتشر خواهم کرد.


کتاب هم که نپرس، صد صفحه آخر دن کیشوت گره خورده است گویا!

میخواهم برگردم به فضای اینستاگرام، مرددم، شاید چنین کردم و شاید خیر... تا چه افتد.


همین


شاید روزی بنده ی خدا



پ.ن: 
1- اول بار نوشتم ملت، اما هر چه کردم در آنجا امتی دیدم و نه ملت یا ملتهایی، و چه فرق است بین ملت و امت... چیزی که از روز اول به چشم می آمد، حتی در سرحدات ایران، همین فرق امت بود با ملت، تا به حال خود را در امت حس نکرده بودم، احساس عظیمیست، حسی فراتر از تعلق خاطر به آب و خاک، فراتر از تعلق به هم وطن و هم زبان، حد اشتراکات چیز دیگریست... شاید همین حس بود که رسول (ص) سعی در ایجاد آن در دلها داشت، تا وحدت را برپایه ای دیگر، غیر از خون و نصب و عشیره بنا کند، آیا میهن پرستی و ملت پنداری ما چیزی جز قبیله گری عصر جاهلیت نیست؟؟؟؟


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ دی ۹۳ ، ۰۸:۴۷
محمد علی شفیعی

سلام

چند وقتی بود دلم برای خواندن و نوشتن تنگ شده بود! ابلهانه است که معلم باشی و ساعتهای زیادی از روز را اجباراً به خواندن و نوشتن اختصاص بدی و آخرشم بیای بگی که دلم تنگ شده!!!

اصل قصه تو همین " اجباراً " خط بالاییه! معلمی را با عشق انتخاب کردم و دوستش دارم و خوشحالم، ولی چند وقتی بود مرا در خود فرو برده بود، عینهو اون موجود شریفی که حتما معرف حضورتان هست.

یادداشتهای ذهنی[1] را که برای فراغت های دوران کارشناسی بود وا گذاشتم و خودم رو هم تنها گذاشتم و یه کله یهو رفتم تو مدرسه و شدم حرفه ای این کار... و حالا چقدر حالم بهم می خوره از هرچی کار حرفه ایه!

با هر کی حرف می زنی بر می گرده می گه باید تو هر کاری ورود می کنی حرفه ای اون کار بشی و تمام توانت رو بزاری که تو اون کار گنده بشی و نفر اول بشی و همه چیز و بدونی و ... ولی من مشمئز می شم از این سبک حرفه ای بودن.

از این سبک حرفه ای بودن که باعث می شه آدم خودشو هم تنها بزاره و واقعا یه حرفه ای به تمام معنا بشه بدم میاد. یه مدتی تجربش کردم، فکر و ذکرم رو گذاشتم تو مدرسه و معلمی و مشاوره و ردیف کردن کارای بچه ها و ظاهراً هم دغدغه فرهنگی داشتم و برای این کار رفتم تو یه مدرسه تو جنوب شهر و تمام تمرکزم رو دادم به این بچه های مردم که آخرش یه چیزی بشن و اما من دیدم که خودم با این حال هیچی نمی شم و آخر آخرش می شم یه آدم حرفه ای آموزش و این بچه ها هم که می شن یه ماده اولیه ی بی دردسر برای خط تولید دانشگاههامون که تو همین روندی که همه ما توش تولید شدیم، بشن یه مهندس یا یه دکتری که تازه بیان بیرون منتظر باشن حضرت میکائیل از آسمون نازل بشه و روزی اینارو بی دردسر قلنبه بزاره تو جیبشون، واسه چی؟ چون اینا از اول ماده اولیه خوب و بی دردسری بودن واسه این کارخونه تولید مهندس...

حالم از خودم به هم خورد که به فراخور کارم که مشاور پایه سوم دبیرستان هستم و معلم شیمی بچه ها که بالطبع میشم مهمترین فرد تو زندگی آموزشیِ یکی از مهمترین سالهای تحصیل دانش آموزام؛ باید هی بگم درس بخون، درس بخون و...

یهو زد به سرم، زدم به سیم آخر، به خودم گفتم حالا که مامان باباهای اینا از من فقط توقع تولید ماده اولیه بی دردسر دارن که وارد بهترین خط تولید های مهندسی کشور بشه، من این کارو می کنم ولی برای اینکه این بچه ها شاید یکیشون یهو مثل ما خل بشه و خیلی راحت تن نسپره به این کارخونه های مسخره ای که به اسم دانشگاه ساختیم، یه کم از همین الآن درگیرشون کنم... شاید بعضی فکر کنن که یه کم دیره، ولی بالاخره ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازست...

یهو یه طرحی ریختم به اسم طرح خوانش!

اومدم تو این طرح یه سری کتاب رو که قبلا خونده بودم و می دونم دانش آموزام باهاش حال می کنن رو انتخاب کردم و خریدم و بهشون هدیه کردم و با هم قرار می زاریم هر روز یه کم از هر کدومشون رو بخونیم، البته نه با همشون، فعلا با سه نفر[2] این طرح رو شروع کردم و می خوام یواش یواش تا جایی که کشش داشته باشه افراد بیشتری رو بیارم تو این چرخه...

دردسراش برام زیاده، اول اینکه باید یه هزینه برای خرید کتاب بکنم که با این وضعیت کاغذ و بازار کتاب و... هر روز قیمت ها سر به فلک می زاره؛ دوم اینکه با هر نفر باید همزمان خودمم مطالعه کنم! که این با توجه به کارای معلمی و باقی درگیریای روزمره زندگی یه کم وقت گیر میشه! و هزارتا درسر دیگه...

ولی در مجموع حال می کنم با این کار و فکر می کنم ارزشش رو داره!

آخه چقدر حرفه ای بازی در بیاریم تو کار آموزشی؟ بزار یه کم هم غیر حرفه ای باشیم و اینجوری با بچه ها رفتار کنیم، این همه سال حرفه ای بودیم، هیچی نشد، اینم مثل دارو گیاهی می مونه، نفعی نداشته باشه قطعاً ضرر نداره. حالم از حرفه ای بودن به هم می خوره...



همین

شاید روزی بنده ی خدا




پ.ن

1- یادداشتهای ذهنی وبلاگ قدیمیم بود که تو " درباره من" این بالای صفحه در موردش گفتم، لینکشم همونجاست اگه حال کردین سر بزنین.

2- از این سه نفر الآن دارم با یکیشون، ارمیا ی امیرخانی رو می خونم و با دو تاشون قمارباز  داستایوفسکی رو! خدا به من رحم کنه!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ بهمن ۹۱ ، ۲۰:۳۰
محمد علی شفیعی