راه نوشت

شرحی نیست برای دل...

راه نوشت

شرحی نیست برای دل...

راه نوشت

بی شک نوشته های این وبلاگ حاصل تأملاتِ هر چند کوتاه نویسنده اش است، لذا استفاده از این مطالب تنها با صلوات برای شادی روح شهدا و ذکر منبع آزاد می باشد.
یاری ام کنید تا بهتر شوم، مطمئناً نوشته هایم بی خطا نیست، در اصلاحش تنهایم نگذارید.
در شبکه اینستاگرام هم اگر دنبالم گشتید: m.a.shafiee@
همین
شاید روزی بنده ی خدا

طبقه بندی موضوعی

۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «شهید» ثبت شده است

به نام خدا


سلام


" اوایل نمی رفتیم. با همان شوری و داغی آب تانکر سر می کردیم. تا اینکه طاقت مان سر آمد. اوایل فقط شب ها می رفتیم، سبک با یکی دو قمقمه . چند بار منور زدند که یعنی می بینیم تان. بچه ها هم دیده بودند آنها می آیند، سحر، قبل از طلوع آفتاب. هوا روشن نشده، کسی را توی سینه کش کوه دوده بودند، چند بار پشت سر هم . هر وقت کسی می دید، دیگران را صدا می زد. معلوم بود برای شناسایی یا کار دیگری نیامده. از قمقمه هایی که به خودش آویزان کرده بود معلوم بود سقاست. چند بار که دیدیم شان خیال مان راحت شد. کار به جایی رسید که توی روز روشن می آمدند طرف چشمه. انگار نه انگار بین ما دشمنی باشد. تا اینکه روی ما هم باز شد."



قسمتی بود از داستان "آب" از مجموعه ی "نگهبان تاریکی" نوشته مجید قیصری که مجموعه داستان کوتاهی است که سعی کرده نگاه جدیدی در ادبیات دفاع مقدس داشته باشه، قیصری در این مجموعه بیشتر سعی کرده که حوادث جنگ را از درون ذهنیات افراد نگاه کند، به صورتی که احوالات این افراد را در پی حوادث گوناگون به زیبایی نشان داده. این مجموعه کوچک که توسط نشر افق چاپ شده دارای 77 صفحه است که خواندنش از من یک ساعت و بیست دقیقه زمان گرفت. برای اوقاتی که فرصت مطالعه اندک است و برای کسانی که حال ندارند زمان زیادی رو برای مطالعه صرف کنن پیشنهاد میشه!

کسانی که با دیگر آثار آقای قیصری آشنایی دارن، حتما از این کتاب لذت خواهند برد.


همین


شاید روزی بنده ی خدا



پ.ن.

از این پس نیت دارم در معرفی کتاب هام زمانی رو که برای مطالعه اونها صرف کردم، ثبت کنم تا اگر کسی خواست انتخاب کنه، راحت تر باشه

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۷ تیر ۹۴ ، ۱۹:۰۸
محمد علی شفیعی

به نام خدا


سلام


"به یاد آورد نسیم، روزی که ساواک به دبیرستان قشون کشید، بدون مخفی کاری. قرار بود شبیر را دستگیر کنند. آن روز نسیم و جاوید، نقش های جاودانه ای بازی کردند، ماهرانه  و تاثیرگذار. پس از این هنرمندی، با کمک یکی دو تن از معلم ها  که شهادت دادند حرفهای شبیر و جاوید و نسیم راست است، توانستند شبیر را از چنگ ساواکی ها نجات دهند و این، تازه بعد از اخذ تعهدی بود که اجبارا، شبیر برای ساواکی ها امضا کرد. آنان چنان مسخره به دبیرستان آمدند و رفتند که حتی یادشان رفت تعهد را با خود ببرند. تعهد ماند پیش نسیم و مدتی پس از این حادثه، شبیر آن را گرفت و به یادگار، در دفتری که گاهی در آن خاطره می نوشت، چسباند."


نفر پانزدهم


قطعه فوق بخشی از داستان "رویای داغ" یکی از سه داستان کتاب "نفر پانزدهم" هست. هر سه داستان این کتاب در فضای دفاع مقدس نوشته شده که داستان اول که قسمتی از آن را در بالا خواندید، زندگی سه دوست مدرسه ای است که بعد از انقلاب هر یک به نوعی سهمی در جنگ دارند. قصه تا حد زیادی اسرار آمیز است و تا اواخر داستان، ابهام های آن برطرف نمی شود.

اما داستان دوم در فضای کردستان و درگیری های اول انقلاب در آن منطقه است که نام "صخره ها و پروانه ها" را به خود گرفته و داستان سوم نیز که در فضای کردستان قبل از شروع جنگ و اوایل جنگ سیر می کند داستان اسارت هجده ماهه ی "حسام الدین کاظمی" فرمانده عملیات منطقه در دست نیروهای مبارز کرد و آزاد سازی وی است که بسیار خواندنیست. نام کتاب نیز از نام داستان سوم گرفته شده است.

این کتاب به ویژه داستان سوم آن، فضای کردستان آن دوران را خیلی خوب و دقیق ترسیم می کند و احساس ها و حالات مردم آن روزها را به خوبی منتقل می کند. کتابیست که خیلی راحت و سریع خوانده می شود و لطافت خاصی در بین ستور آن وجود دارد. خواندن آن را حتی برای افرادی که حال زیادی برای مطالعه ندارند، پیشنهاد می کنم...


این کتاب توسط انتشارات عصر داستان با قیمت 11500 تومان (برای چاپ اول) در 268 صفحه به چاپ رسیده است.


همین


شاید روزی بنده ی خدا

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ بهمن ۹۳ ، ۱۶:۴۶
محمد علی شفیعی

به نام خدا


سلام


"اون روز واقعه که رفتم خونه ی مصطفی، یه دلم پیش مصطفی بود، یه دلم پیش قشقایی. گفتم: تو رو خدا بگین قشقایی چی شد؟

گفتن: قشقایی زنده ست تو بیمارستانه.

یه نیم ساعتی که گذشت فهمیدم ایشون هم دو سه ساعت بعد از مصطفی به شهادت رسیده. تو کما بود. مادرش رفته بود دیدنش"


...


"به من می گفت: مامان جون متنفرم از کسی که شهدا رو طبقه بندی کنه. حالا به صرف اینکه سرباز وظیفه بوده یا پاسدار، یا فرمانده. شهدا همه در مقابل خدا یکسانند و اگه کسی بخواد این کار رو انجام بده کار خیلی زشتی کرده. خدا خودش می دونه چه شهیدی ارزشش بالاتره یا چه شهیدی بالاتر نیست. ولی مردم حق این کار رو ندارن.

این بودکه روز تشییع جنازه من فکر کردم چیزی بگم که مقام و جایگاه شهید قشقایی تثبیت بشه. گفتم: شهدای دیگر و به ویژه شهید قشقایی کمتر از پسر من نبودند..."


احمدی روشن


درود بر مادران شهدا، درود بر این شیر زنانی که جگر گوشه های خود را دادند و دم بر نیاوردند...

و تنها چنین مادران فاطمی می توانند چنین فرزندانی حسینی تربیت کنند...


نوشته های بالا قسمت هایی بود از کتاب "من، مادر مصطفی" نوشته جناب "رحیم مخدومی" عزیز که الحق در نگارش خاطرات شهدا، زحمات زیادی کشیدند و این جزء پیشکسوتان و پیشگامان این عرصه هستند. کتابی ساده و بی تکلف که از چند مصاحبه تشکیل شده که بخش عمده آن مربوط به مادر شهید احمدی روشن اختصاص دارد و چند مصاحبه ای هم از پدر و همسرش در ادامه آمده است.

برای آشنایی مختصر با حال و هوای این شهید جوان هسته ای، کتاب راحت و جذابی است که می توان در 2-3 ساعت همه ی آن را مطالعه کرد.

این کتاب توسط نشر شاهد در 144 صفحه چاپ شده و قیمت چاپ اول آن (بهار91) سه هزار تومان می باشد.



کاش ما هم حسینی می شدیم...



همین


شاید روزی بنده ی خدا

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ دی ۹۳ ، ۰۶:۵۳
محمد علی شفیعی