راه نوشت

شرحی نیست برای دل...

راه نوشت

شرحی نیست برای دل...

راه نوشت

بی شک نوشته های این وبلاگ حاصل تأملاتِ هر چند کوتاه نویسنده اش است، لذا استفاده از این مطالب تنها با صلوات برای شادی روح شهدا و ذکر منبع آزاد می باشد.
یاری ام کنید تا بهتر شوم، مطمئناً نوشته هایم بی خطا نیست، در اصلاحش تنهایم نگذارید.
در شبکه اینستاگرام هم اگر دنبالم گشتید: m.a.shafiee@
همین
شاید روزی بنده ی خدا

طبقه بندی موضوعی

۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «داستان کوتاه» ثبت شده است

به نام خدا


سلام


" اوایل نمی رفتیم. با همان شوری و داغی آب تانکر سر می کردیم. تا اینکه طاقت مان سر آمد. اوایل فقط شب ها می رفتیم، سبک با یکی دو قمقمه . چند بار منور زدند که یعنی می بینیم تان. بچه ها هم دیده بودند آنها می آیند، سحر، قبل از طلوع آفتاب. هوا روشن نشده، کسی را توی سینه کش کوه دوده بودند، چند بار پشت سر هم . هر وقت کسی می دید، دیگران را صدا می زد. معلوم بود برای شناسایی یا کار دیگری نیامده. از قمقمه هایی که به خودش آویزان کرده بود معلوم بود سقاست. چند بار که دیدیم شان خیال مان راحت شد. کار به جایی رسید که توی روز روشن می آمدند طرف چشمه. انگار نه انگار بین ما دشمنی باشد. تا اینکه روی ما هم باز شد."



قسمتی بود از داستان "آب" از مجموعه ی "نگهبان تاریکی" نوشته مجید قیصری که مجموعه داستان کوتاهی است که سعی کرده نگاه جدیدی در ادبیات دفاع مقدس داشته باشه، قیصری در این مجموعه بیشتر سعی کرده که حوادث جنگ را از درون ذهنیات افراد نگاه کند، به صورتی که احوالات این افراد را در پی حوادث گوناگون به زیبایی نشان داده. این مجموعه کوچک که توسط نشر افق چاپ شده دارای 77 صفحه است که خواندنش از من یک ساعت و بیست دقیقه زمان گرفت. برای اوقاتی که فرصت مطالعه اندک است و برای کسانی که حال ندارند زمان زیادی رو برای مطالعه صرف کنن پیشنهاد میشه!

کسانی که با دیگر آثار آقای قیصری آشنایی دارن، حتما از این کتاب لذت خواهند برد.


همین


شاید روزی بنده ی خدا



پ.ن.

از این پس نیت دارم در معرفی کتاب هام زمانی رو که برای مطالعه اونها صرف کردم، ثبت کنم تا اگر کسی خواست انتخاب کنه، راحت تر باشه

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۷ تیر ۹۴ ، ۱۹:۰۸
محمد علی شفیعی
به نام خدا
سلام

هر چه می گذرد و کتاب بیشتر می خوانم بیشتر به عمو نادر ایمان می آورم. عمو نادر ابراهیمی با قلم جادویی اش که هیچ نویسنده ای برای من چون او نمی شود.


" پیرمرد، مرشد بود - مرشد و دوره گرد. خودش بود و آن خورجین چرمین و آن عصای هزار گره ی چوبین. کارش این بود که چون خروس آنقدر بخواند تا بخواب مانده ترین مردم را بیدار کند. از این شهر به آن شهر و از این روستا به آن ردوستا سفر می کرد.
در چارسوی هر بازار می ایستاد و فریاد می کرد: هان! ای بخواب ماندگان! فروخفتگان بی آزار! تهی کیسگان قناعتگر! مریدان تعلیم دهندگان بیهودگی! به من بگویید اگر باری، وایو - نه آنکه خادم اهورامزدا بود، بل وایوی ویرانگر- به شما هجوم آورد چه خواهید کرد؟
می گفتند که او، مغلوب کلام دوستی و فروتنی خواهد شد.
- بدانید که وایو ناشنوا و نابیناست و از کلام دوستی هیچ نمی داند.
می گفتند: به اطاعت خواهیم رفت و با بندگی رستگار خواهیم شد.
- بدانید که وایو اطاعت ناپذیر است و کینه توز. بخششی با وی نخواهد بود.
- پس به اجبار خواهیم جنگید، زیرا که جنگ با هجوم آوران ناشنوا حق است.
مرشد پیر می گفت: دریغا ای مدرم، دریغ! که هیچ سلاح شما در تن وایو اثر نخواهد کرد، که رویین است و صربت ناپذیر.
می گفتند: در جامه اش آتش می اندازیم و زنده می سوزیمش.
- افسوس، افسوس بر شما که وایو خود اخگر آفرین و شعله افروز است و هیچ آتشی او را نمی گیرد.
می گفتند: ای مرشد به دریا می سپاریمش. به توفان... به طغیان آبها.
می گفت: دریغا ای مردم، دریغا که نمی دانید وایوی ویرانگر خود توفان آفرین و سد شکن است... به حربه یی بیندیشید سوای تمام آنچه آزموده یید.
می گفتند: بنگریمش، آنگاه بگوییم که با وی چگونه باید بود.
- افسوس که وایو رؤیت ناپذیر و ناپیداست...
- پس ای مرشد! تو ما را آگاه کن که با این وایوی نابخشنده ی ناپیدا ی ویرانگر چگونه باید بود. آنگه از بلایای آسمانی خبر می دهد از چاره نیز آگاه است.
می گفت: در هم نشکنید و فرو نریزید؛ زیرا که وایو ناگذرا و ناپایدار است. این تمام پند من است." 


مصابا و رویای گاجرات

اینها قسمتهای بود از معجزه قلم نادر ابراهیمی عزیز و دوست داشتنی. مجموعه ی " مصابا و رؤیای گاجرات" که نشر روزبهان در 159 صفحه به چاپ رسونده و برای چاپ هفتم آن (تابستان 91) 5200 تومان قیمت گذاری کرده است.

شما را به نادر ابراهیمی توصیه می کنم

همین

شاید روزی بنده ی خدا


پ. ن. برداشت سیاسی از متن فوق کاملاً آزاد است!!!



۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ خرداد ۹۴ ، ۲۰:۴۶
محمد علی شفیعی

به نام خدا


سلام


به طور اتفاقی و بدون اطلاع، کتابی مناسب این روزهای انقلاب را خواندم، در دهه ی انقلاب... و سخت از لذت آن سیراب شدم، و این حسی است که هر بار با خواندن نادر ابراهیمی تجربه اش میکنم، سخت لذت بخش است...


فردا شکل امروز نیست


"انسان اگر در برابر این سرمایه داری منحرف قیام نکند، به راستی و مسلما خود را در آستانه ی یک پایان فاجعه آمیز قرار داده است. انسان اگر به قتل عام سرمایه داران بزرگ نپردازد بچه اای کوچک را قتل عام کرده است. هیچ حرکتی، هیچ اختراعی، هیچ تحولی اگر به حمایت از سرمایه داران باشد،حرکت و اختراع و تحول نیست بلکه  پیشکش کردن یک مرگ زودرس پر از زخم و درد است به انسانهایی که در موضع "احمق مظلوم" قرار گرفته اند...

ای مردم خاموش سر به زیر! بدانید که سرمایه ی بزرگ،نوکران وفادار خود را زودتر از معترضان خاموش خواهد کشت..."



"از کلمه "عادت" بدم می آید. چشمم را آزار می داد، و روح درمانده ام را، و مرا به وحشت و اضطراب می انداخت. اصلا از این کلمه خجالت می کشیدم. انسان برای تسلیم شدن به تکرار نیانده است. حتی مغلوب تکرار خوب ترین چیزها نباید شد؛ چرا که آنچه تکرار می شود، بدون تفکر تکرار می شود، ممکن نیست خوب باشد. چیزی نفرت انگیزتر از عادت به آنچه که دوست داریم نیست. نقاشی که به نقاشی کردن عادت کند یک حیوان خالص است، و نویسنده یی که به نوشتن."




"نسیم، همیشه خوب است؛ باد، بلا تکلیف است؛ و توفان اما صد سال یک بار و فقط یک لحظه عالی ست.

-آه که چقدر باید در انتظار آن لحظه ی نادر نشست؛ چقدر...

-اما چرا بنشینی؟ از این لحظه تا آن لحظه، تماما ایستاده باش... این، عظمتی دارد به قدر آن لحظه ی عظیم."




"یک روز مرا گرفتند، بردند، و گفتند: ننه سگ! زیر تعهدت زده یی.

گفتم: نزده ام

یک تو گوشی چسبان. طرف راست صورتم ناگهان داغ می شود. چشم راستم می پرد.

-اگر نزده یی، چرا شبها توی چاپخانه ی جلیلی کار میکنی؟

-خودتان که می دانید. پدرم از خانه بیرونم کرده. اگر کار نکنم از کجا بخورم؟ چطور درس بخوانم؟

-با ما کار کن! هر وطن پرستی مجبور است با ما کار کند

-اهل این حرفها نیستم. راه خودم را می روم

-اگر مچت را بگیرم، ماتحتت را آنچنان میسوزانم که دیگر هرگز نتوانی بنشینی.

-من کاری نمیکنم که به مچ گیری برسد.

-اعلامیه هم چاپ نمیکنی. نه؟

-نع.

یک تو گوشی چسبان. باز هم طرف راست. درد که روی درد می نشیند به سوزش تبدیل می شود. آتشی ماندگار روی پوست. و تمام."




"آموزگار، اینگاه، به تلاشی سخت افتاد و همچون جادوگران، اندام های خود را به جنبش درآورد، به این سو و آن سو جهید، با سنگی بر تن پیر خود کوبید، تن پیر بر خاک سایید، خاک بر سر ریخت، و به سختی گریست، آنسان که دل همگان سرشار از آه و اندوه شد. پس، مرد پیر، خوی ریزان، نالان، خواهش کنان و لرزان گفت: ای دلاور جوان! ای هوراسپ دانا! اگر تو "فردا" را به درستی ندانی، سوگند به آسمان که هیچ چیز را نمیدانی، اگر تو فردا را ننویسی، هیچ چیز ننوشته یی، اگر تو فردا را چون نسیم شیرینی که گهگاه میوزد نبویی، هیچ چیز را نبوییده یی، و اگر تو فردا را با ژرف ترین باورها باور نکنی، هیچ چیز را باور نکرده یی.... سوگند می خورم، هزار بار سوگند میخورم که تو اگر گمان کنی که هر فردایی شکل هر امروزی ست، زندگی را به اهرمن سپرده یی و گریخته یی..."



مجموعه ی "فردا شکل امروز نیست"  شامل 9داستان کوتاه است که بین سالهای 58 تا 68 نوشته شده و همه حال و هوای انقلاب را دارد، با نگاه ویژه ی ابراهیمی، مردی که به گفته خودش: "امام و نظام، هر دو را بسیار دوست می دارم؛ و نظام را، علیرغم همه مصیبت ها." و این نگاه ابراهیمی بود که باعث شد در سالهای آخر زندگی مغضوب روشنفکر نماها شود...

کتابیست خواندنی که قیمت چاپ ششم آن در سال  90 سه هزار و پانصد تومان بوده که نشر روزبهان، آن را در 155صفحه به چاپ رسانده است.


اوصیکم به نادر ابراهیمی


همین


شاید روزی بنده ی خدا

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ بهمن ۹۳ ، ۲۳:۲۵
محمد علی شفیعی

به نام خدا


سلام


کتاب "افسانه باران" مجموعه داستان کوتاهیست از "نادر ابراهیمی" که در طرح خوانش مجموعه آثار این نویسنده بزرگ به آن رسیدم! برای خودم طرحی ریختم که تمام آثار نادر ابراهیمی را در حوزه رمان و داستان کوتاه و شاید هم اگر پیدا کردم در حوزه کودک، مطالعه کنم!

البته فقط کتابهای ابراهیمی را نمی خوانم و بین آنها بعضا هر چی حس و حال داد را نیز مطالعه می کنم، کلا کتابهایی را که در "معرفی کتاب" می گذارم، کتابهاییست که تازه مطالعه کردم، روال این است که چند روز پس از شروع یک کتاب، معرفی کتاب قبل را در وبلاگ (و قدیم تر ها در اینستاگرام و لاین و...) قرار می دهم. این روزها پس از تمام شدن "افسانه باران" از ابراهیمی مهاجرت کردم و در حال مطالعه رمان "صد سال تنهایی" هستم که پس از پایان، معرفی آن را خواهم گذاشت...


افسانه باران


"افسانه باران" را نشر روزبهان در 133 صفحه چاپ کرده که برای چاپ هفتم آن در پاییز90، سه هزار تومان قیمت گذاشته... در اینجا قسمتی از داستان "شادی های از دست رفته" را برای شما می آورم:


" - مهران سلام!

- آه... شادی! تو حرف می زنی؟

- تو این را خواستی مهران، نخواستی؟

- بله، من خواستم؛ اما مگر هر آنچه من بخواهم خواهد شد؟

- بله مهران. باور نداشتی که من پرنده ی شادی ها هستم؟ من پرنده ی کامل بخت. اینک در اختیار تو هستم. بخواه! بیشتر بخواه مهران!

- من دیگر هیچ چیز نمی خواهم. فقط بگو که من قانع ترینِ انسانها هستم. فقط همین...

پرنده هیچ حرفی نداشت. "



همین


شاید روزی بنده ی خدا

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ شهریور ۹۳ ، ۱۱:۳۰
محمد علی شفیعی

به نام خدا


سلام


مجموعه ای شامل هفت داستان کوتاه از نادر ابراهیمی که چاپ چهارم آن در پاییز 84 در 103 صفحه با قیمت1100 تومان توسط نشر روزبهان به چاپ رسیده است.

"به سربازان خوب، در بحبوحه ی همه درگیری ها و جنگ ها وقتی هم برای بازی می دهند؛ وقتی برای استراحت. و این مجموعه، همان بازی ست به هنگام استراحتی که به این سرباز داده اند. اما نگاه کن که حتی بازی یک سرباز نیز شباهتی فراوان به زندگی او دارد. "


رونوشت


این مطلبیست که خود ابراهیمی در ابتدای کتاب در توصیف آن آورده است...

کتابی با چند داستان دور و نزدیک... در میان این مجموعه می توان به داستان "تپه" اشاره کرد که قصه یک کهنه سرباز آمریکاییست که مجروح از ویتنام برگشته و تمام یاران خود را در آنجا از دست داده است و یا داستان "عشقِ من، چاد" که برشی از اشغال گری های فرانسوی هاست در این سرزمین. این دو داستان شاهکار های این مجموعه هستند...

متن زیر قسمتیست از داستان "گفتگوی من و غریبه ی صبحگاهی" :

- از اینکه در ابتدا به شما فحاشی کردم، آقای جوجه تیغی، متاسفم. من خیلی مهربان نیستم.

- اشتباه می کنید. شما مهربان هستید؛ اما همه قلبهای مهربان، واژه های مهربان در اختیار ندارند.

- شما خیلی شعار می دهید، آقای جوجه تیغی.

- بله... و کسی از شعار می ترسد که در شعار چیزی تحریک کننده می بیند، چیزی بر انگیزنده. همه نفی کنندگان شعارها، نفی کنندگان حرکتند؛ زیرا هر حرکتی، هر قدر هم که حقیر باشد، یک شعار است.

- اما، لاقل شکل شعار ندارد.

- شما شدیداً در بند شکل هستید آقا. چه اهمیت دارد که یک شکل، چه شکلی ست. مهم، ماهیت آن شکل است.

- که نباید زشت باشد.

- قبول می کنم، بدون اینکه درباره ی حدود زشتی با شما بحث کنم. فعلا خیلی گرسنه هستم.




همین 


شاید روزی بنده ی خدا

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ شهریور ۹۳ ، ۱۰:۵۵
محمد علی شفیعی