راه نوشت

شرحی نیست برای دل...

راه نوشت

شرحی نیست برای دل...

راه نوشت

بی شک نوشته های این وبلاگ حاصل تأملاتِ هر چند کوتاه نویسنده اش است، لذا استفاده از این مطالب تنها با صلوات برای شادی روح شهدا و ذکر منبع آزاد می باشد.
یاری ام کنید تا بهتر شوم، مطمئناً نوشته هایم بی خطا نیست، در اصلاحش تنهایم نگذارید.
در شبکه اینستاگرام هم اگر دنبالم گشتید: m.a.shafiee@
همین
شاید روزی بنده ی خدا

طبقه بندی موضوعی

۹ مطلب با موضوع «روایت زندگی ام» ثبت شده است

به نام خدا


سلام



نمی دونم چی می خوام بنویسم، اصلا این مطلب اول قراره شروع بشه، بعد بهش فکر بشه و کامل بشه، و بعد یه موضوع بهش داده بشه! اونم برای خالی نبودن این کادرهای بالا که محل قرار گیری موضوع و ... هستش!

جند وقت پیش داخل شهر کتاب ابن سینا (شهرک غرب) به کتابی بر خوردم که خیلی جالب بود، تورقی کردم، به شدت جذبم کرد اما به علت یادآوری کوه کتابهای نخوانده ام در منزل و تنبلی مفرطم در کتاب خوانی، از خرید آن کتاب صرف نظر کردم.

کتاب، ترجمه ای بود از یک کتاب تحقیقی در زمینه اثر مطالعه مجازی بر ذهن انسان و اختلاف های آن با مطالعه کتاب یا روزنامه و ... به صورت حقیقی. یکی از جملاتی که نوشته بود نظرم را جلب کرد، نوشته بود در دنیای مجازی معمولا افراد زمانی که مطلبی می خوانند چشمشان به صورت حرف F حرکت می کند (البته این الگو در رسم الخط فارسی به صورت برعکس این حرف می باشد). منظور نویسنده این است که در حین خواندن یک مطلب، ابتدا چند خط اول رو به طور کامل می خوانیم و بعد سریع خطهای بعد را رد می کنیم! البته گاهی هم از خطهای آخر هم چند خطی خوانده می شود.

در جایی دیگر از کتاب به فرایندی که مطالعه در فضای مجازی (شامل تبلت ها، لپ تاپ و ...) بر مغز انسان می گذارد، پرداخته است.

کتاب را نخواندم  و بعد حسرت خوردم که چرا نخریدمش! چون از آن روز ذهنم درگیر این موضوع و بررسی این پدیده ها بر خودم است! شاید حالا باید بروم و کتاب را بخرم...

فضای مجازی و تبلت و موبایل و... به شدت صبر و حوصله را در من از بین برده است، قدیم تر ها ساعت ها می توانستم بشینم و کتاب بخوانم ولی از وقتی ارتباطم با کامپیوتر بیشتر شد و به خصوص از زمانی که سعی کردم بیشتر مطالعه خود را به تبلت و گوشی منتقل کنم تا مشکلات حمل کتاب و ... حل شود، علاوه بر اینکه در حقیقت این اتفاق رخ نداد و کتابهای زیادی با این وسایل نخواندم، بلکه حوصله کتاب خوانی و کارهای فکری و جدی دیگر را هم از دست دادم. به طور کلی دیگر توانایی فکر طولانی مدت به موضوعی را ندارم و دائماً درونم کششی به سمت موبایل هوشمندم و یا تبلتم مانع از تمرکز من می شود! حتی اخیرا نرم افزاری به نام Forest بر روی گوشی خود نصب کرده ام که به شدت در کنترل استفاده از آن کمک می کند ولی باز هم این کشش به شدت حوصله من را کم کرده است. شاید ساعتها الکی در لپ تاپ خودم می چرخم اما مطالعه یک صفحه کتاب...

شاید این درگیری مسخره ای باشد، اما متاسفانه چیزیست که من و خیلی های دیگر را به شدت درگیر خودش کرده و این عمر است که می گذرد...

 گاهی با بعضی از نزدیکان و بزرگانی که از نزدیک می شناسمشان خودم را در این موضوع که مقایسه می کنم، حالم از خودم به هم می خورد! آنها درگیر چه موضوعاتی هستند و من...

گاهی دوست دارم همه این وسایل را بفروشم و برگردم به گوشی های هیچی ندار قدیمی...


باشد برای بعد... شاید حالی باشد!


عکس شاید بی ربط، شاید هم با ربط! برداشت آزاد



همین 


شاید روزی بنده ی خدا

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ دی ۹۳ ، ۲۲:۲۰
محمد علی شفیعی

به نام خدا


سلام


کربلا هم رفتم، البته نه به زیارت، پیاده روی بود و عشق امت [1]، عشق مردم به مولا و ارباب عالم، شاید ما هم در خیل سیاهی لشکرش نوشته شویم...

دست نوشته هایی تهیه کرده ام و در حال نوشتن سفرنامه ی کوتاهی برای خودم هستم، اگر خدا خواست، قسمتهایی از آن را در همین فضا منتشر خواهم کرد.


کتاب هم که نپرس، صد صفحه آخر دن کیشوت گره خورده است گویا!

میخواهم برگردم به فضای اینستاگرام، مرددم، شاید چنین کردم و شاید خیر... تا چه افتد.


همین


شاید روزی بنده ی خدا



پ.ن: 
1- اول بار نوشتم ملت، اما هر چه کردم در آنجا امتی دیدم و نه ملت یا ملتهایی، و چه فرق است بین ملت و امت... چیزی که از روز اول به چشم می آمد، حتی در سرحدات ایران، همین فرق امت بود با ملت، تا به حال خود را در امت حس نکرده بودم، احساس عظیمیست، حسی فراتر از تعلق خاطر به آب و خاک، فراتر از تعلق به هم وطن و هم زبان، حد اشتراکات چیز دیگریست... شاید همین حس بود که رسول (ص) سعی در ایجاد آن در دلها داشت، تا وحدت را برپایه ای دیگر، غیر از خون و نصب و عشیره بنا کند، آیا میهن پرستی و ملت پنداری ما چیزی جز قبیله گری عصر جاهلیت نیست؟؟؟؟


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ دی ۹۳ ، ۰۸:۴۷
محمد علی شفیعی
به نام خدا

سلام

دلم چرک است...
این هم تعبیریست...
سیاه است...
کثیف است...
آیا امیدی هست؟



اربعین است... کربلا می روم، شاید دلم را خریدند...
در میان مردم می روم، تا راهم دهند، برای آنها میوه در هم است، جدا نمی کنند، خراب ها را هم زیر می چینم... آخر می روم، تا به چشم نیایم ولی خریده شود...

دلم چرک است...
این هم تعبیریست...
سیاه است...
کثیف است...
آیا امیدی هست؟

اربعین است... کربلا می روم، شاید دلم را خریدند...
داخل حرم نمی روم... تا به حال به سرزمین عراق پا نگذاشته ام، اما زیاد شنیده ام و مشتاقم... اما داخل حرم نمی روم... داخل حریم میشوم ولی حرم... فقط می خواهم در میان مردم باشم تا بخرند، تا به چشم نیایم و بخرند...

برایم دعا کنید...
دلم چرک است...
این هم تعبیریست...
سیاه است...
کثیف است...
آیا امیدی هست؟
۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ آذر ۹۳ ، ۱۰:۵۲
محمد علی شفیعی

به نام خدا


سلام


شاید پستی 18+ باشد این...


امروز خواندن کتاب "صد سال تنهایی" رو به پایان رساندم. کتابی که به توصیه دوستان نسخه ی کپی قدیمی آن که گویا بی سانسور است، تهیه و مطالعه کردم. گویا نسخه های جدیدی که از همان مترجم هم چاپ می شود با اندکی تلخیص در موارد غیر اخلاقی آن، توزیع می گردد... اما بر خلاف انتظارم، خیلی کتاب قوی ای نبود، یعنی بهتر و قوی تر از این هم، رمان برای خوندن زیاده. با این حال چند سوال برایم مطرح شد.


اول اینکه: آیا علت فروش زیاد این کتاب در سطح جهان و ایران فقظ هنر داستان نویسی و جذابیت ادبی آن است؟ یعنی کتابی قویتر از این کتاب نیست که خیلی کمتر از این کتاب فروش کرده باشه؟ شاید شما هم که این کتاب را مطالعه کرده اید، به این نکته رسیده باشید و قبول داشته باشید که رمانهای کمتر معروفی نسبت به "صد سال تنهایی" هست که ادبیات قوی تر و جذابیت روایی و داستانی بیشتری دارد. اما نمی دانم، آیا این تصور من درست است که این کتاب مثل کتاب "کافه پیانو" به علت بیان برخی مسائل فروش بیشتری کرده و مانور تبلیغاتی بیشتری بر آن شده؟ این تصوریست که در مورد رمان "کوری" هم داشتم، هر چند ادبیات "کوری" را قویتر می دانم اما باز هم علت تبلیغ زیاد بر روی آن را یک نوع الگو سازی در نگارش رمان برای همه نویسنده ها می دانم. شاید خیالم باطل باشد اما احساس می کنم مانند سینما که این روزهای در همه جای جهان این موضوع جا افتاده است که "هر چه می خواهی بگو اما صحنه روابط جنسی را هم بگنجان!" سعی در تثبیت این موضوع در رمان نویسی هم وجود داشته و دارد. من البته مطالعه ای در گونه های دیگر ادبی ندارم اما با مطالعه های ناچیزی که در رمان و داستان کوتاه داشته ام، این تصور برایم به وجود آمده. صحت آن جای تفکر دارد...


دوم اینکه: آیا معرفی کتاب و فیلم و .... صرفا به واسطه قدرت و زیبایی و هنرمندانه بودن آن، اخلاقا مجاز است؟ اگر به علت معرفی ما ذهن نوجوانی را دچار مشغله های مفسده بر انگیز کنیم و از مسیر واقعی آن دور کنیم، مقصر نیستیم؟ عده ای عقیده دارند که در این مواقع ما ضامن اعمال مخاطب نیستیم و چون نیت پاک و درستی داریم، مقصر نخواهیم بود، اما آیا پیامد عمل ظاهرا خالصانه و درست ما، به ما بر نمی گردد؟ آیا ما نباید حافظ حریم امنیت فکری نسل های نو پا باشیم؟ و اگر ما نباشیم چه کسی این وظیفه را خواهد داشت؟ پیش از این نیز، چه طی معرفی کتاب در شبکه اینستاگرام که با تگ #کتاب_این_روزهایم این کار را می کردم و چه پس از مهاجرت به این محیط کمتر تعاملی، کتابهایی خوانده ام که نتوانستم به شرح و توضیح و معرفی آن بپردازم! هر چند قطعا این کتابها ( همچون "صد سال تنهایی" و امثال آن) به انواع مختلف در اینترنت معرفی شده و قطعاتی از آن آمده و حتی نسخه های الکترونیکی آن قابل دریافت می باشد، اما من خودم را مجاز به این کار ندانستم، نمی دانم این درست است یا نه، اما جای تفکر و بحث دارد...




 پ.ن: نمی دانم چرا اول پست نوشتم 18+! ولی فکر کنم این موضوعی باشد که باید ما بزرگتر ها بیشتر به آن بپردازیم و مشکلیست که از ما کاری بر می آید...


همین


شاید روزی بنده ی خدا

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ شهریور ۹۳ ، ۲۲:۵۲
محمد علی شفیعی

به نام خدا


سلام


دیروز تمام شبکه های اجتماعی را از گوشی خود پاک کردم، چند وقت پیش در اینستاگرام پستی گذاشتم مبنی بر اینکه کمتر به آنجا سر خواهم زد و فقط برای معرفی کتاب خواهم آمد... اما آن را نیز پاک کردم... لاین، دی دی، بی تاک، تلگرام و و و...

همه را پاک کردم و فعلا فقط وایبر مانده و آن هم برای ارتباط با دانش آموزانم، که شاید وایبر را نیز پاک کنم، خودم را نیز باید پاک کنم.

باید پاک کنیم، تا پاک کنیم...

شاید سخت باشد در نگاه اول، اما کاریست که باید زودتر از اینها انجام میدادم ولی جرات می خواست که امشب دست داد... کاریست که مدتهای زیاد خیلی ها را به آن توصیه می کردم ولی خود عامل نبودم و شدم... 

از این پس سعی می کنم پناه ببرم بر دنیای سنتی تا شاید قوی تر از قبل سر بر آورم... پناه می برم بر کتابهایم و برمیگردم بر سر مطالعه که شاید از آن سر بر آورد زندگی نو و نگاه نو... نگاهی که بود ولی اینروزها، نیست... گم شده، برای من...

از این پس ارتباط با دوستان مجازی فقط از طریق این وبلاگ خواهد بود و ارتباطی آفلاین، اگر یافتندم! و اگر پیدایم نکردند که خدا را شکر می کنم... دوستان جدیدی خواهم یافت... شاید


باید پاک کنیم، تا پاک کنیم...



همین

شاید روزی بنده ی خدا

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ شهریور ۹۳ ، ۰۶:۵۰
محمد علی شفیعی

سلام

مدتیست خانه ی دیگری ساخته ام، بر حسب ضرورت، اما باز خواهم گشت، ان شا الله

سری بزنید خوشحال می شوم...


 من یک انقلابیم

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ خرداد ۹۲ ، ۱۶:۳۶
محمد علی شفیعی
به نام خدا

سلام

نمی دانم که اشکال کار کجاست، کم همتی و تنبلی از کجا ناشی شده که آن را گردن همه می اندازم جز خودم، کاش کمی برای خودم هم حال و حوصله و وقت داشتم.
کاش می شد کمی از خودم، برای خودم وقت بگیرم...

کم همت شده ام، فراوان...


همین

شاید روزی بنده ی خدا
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ فروردين ۹۲ ، ۲۳:۴۲
محمد علی شفیعی
به نام خدا

سلام

دیدن این عکس بهانه ای شد که مطلبی خودمانی بنویسم اندر حکایات زندگی روزانه خیلی هامان. 


مغز!


نوشته هایم در اینجا خیلی چیز خاصی نیست و حرف جدیدی برای گفتن ندارم، اما شاید به این درد بخورد که لحظه ای ما را به خودمان بیاورد.

مشکل اساسی ما در زندگی روزمره آن است که نمی توانیم شرایط خودمان را از بیرون ببینیم و از بیرون  خودمان را قضاوت کنیم. فراوانند آیات و روایات و حکایاتی که می فرمایند: " آنچه برای خود نمی پسندی برای دیگران هم مپسند و آنچه برای خود می پسندی برای دیگران هم بپسند." و یا " آیا دیگران را به خیر امر می کنید، اما خود را فراموش می کنید؟" و موارد دیگری اینچنینی. علت این که ما به چنین تذکراتی نیازمندیم همان مشکلیست که گفتم، اگر ما می توانستیم از بیرون خودمان را قضاوت کنیم، هیچگاه به کسی ظلم نمی کردیم و حقی را ضایع نمی کردیم، زیرا که عموماً مظالم از دید ناظر سوم شخص واضح است و نسبت به آن ابراز  انزجار می شود. اگر ما می توانستیم خودمان را قضاوت کنیم، دیگران را به کار خیر امر نمی کردیم و خودمان را فراموش کنیم و از آن خیر کوتاهی کنیم. ریشه هر دوی این موارد و دیگر موارد مشابه، یکی است و آن غفلت از خودمان است...

قصه ما هم در زندگی مجازی از همین جنس است، اما با ظاهری متفاوت! ما رفتار خودمان را در دنیای مجازی نمی بینیم ولی رفتار دیگران را تقبیح می کنیم. بگذارید از خودم مثالی بزنم! من مدتهاست که به کار مشاوره و معلمی مشغولم و در صحبت هایم با دانش آموزان، از اساسی ترین مشکلاتی که مشاهده می کنم رجوع زیاد و اعتیاد گونه به شبکه های اجتماعی و دنیای مجازیست. علتهای این رجوع زیاد را طیف وسیعی از سرگرمی گرفته تا فرار از واقعیات و مشکلات، در بر می گیرد ولی در همه آنها ظاهر آسیب، مشترک است و آن اتلاف وقت زیاد و دادن مغز خود به دست دنیای مجازی است!! حال مدتیست خودم هم دچار این عارضه شده ام، با این حال باز هم مشکل دانش آموزانم را در وابستگی و سر سپردگی به دنیای مجازی می دانم. من هم مدت زیادیست مغزم بین گوگل پلاس و کتابخوانه ام در هوا معلق است! کتابهای نخوانده ی زیادی دارم و درد زیادی برای خواندن ولی از سوی دیگر، این دنیای مجازیست که با جاذبه ای عجیب مغز مرا به سمت خود می کشد و رهایم نمی کند. اوضاع دانش آموزی هم که درگیری درس مدرسه و جذبه ی دنیای مجازی او را در تنگنا گذاشته اند، تا حد زیادی مشابه است.

همه ما کم و بیش در موقعیات مشابهی گرفتار شده ایم، و متوجه گرفتاریمان نشده ایم و آزادانه به سخن و نصیحت پراکنی پرداخته ایم، پس بد نیست خودمان را هم دریابیم...

شاید این تلنگری بود از خودم، به خودم، برای خودم



همین

شاید روزی بنده ی خدا



پ.ن 
فردا با دانش آموزان مدرسه عازم سفر زیارتی مشهد الرضا(ع) هستیم، اگر خدا توفیق پابوسی داد، دعا گوی دوستان هستم...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ اسفند ۹۱ ، ۲۲:۲۲
محمد علی شفیعی

سلام


این روزها نشستن گاهم بدجوری درد می کند، یعنی درد تازه ای نیست، مدتیست درد می کند ولی از قدیم گفتن، بهش توجه که نکنی یادت میره! من هم یادم رفته بود تا اینکه حرکت انتحاری یکی از دوستانم در فروش ناگهانی همه کتابهایش، مرا به ناگاه به یاد نشستن گاهم انداخت و درد را به یادم آورد.


قصه از این قرار بود که سالهاست ما با هم رفاقت زیادی داریم و با هم کَل کَل کتاب خوانی، مطلب نویسی و ... داشتیم، رفاقتمون یه جوری بود که یه جا کار می کردیم و یه سری طرح کتابخوانی و ... با همدیگه راه انداخته بودیم تا اینکه من مزدوج شدم و اون هم درگیر یه سری مشکلات شد، رفاقت و رابطه ها برقرار و مستدام بود تا اینکه رفتیم سربازی. از قضا آموزشی هم با هم افتادیم، تو یه مرکز آموزش و یه یگان و دو تا تخت کنار هم و بعد از آموزشی باز هم با هم افتادیم و... [1]

این کتاب خوندن های رفاقتی همین طور ادامه داشت، ولی از مزدج شدن من دیگه این نشستن و نوشتنم کم شد [2]، انگار همچین که خرمون از پل گذشت، دیگه نشستن گاهمون دردش گرفت و دیگه نتونستیم بشینیم و بنویسیم و ما هم که سرمون گرم بود، توجهی بهش نداشتیم و متوجه درد نبودیم.

خدمت به هر نحوی بود تمام شد، رفتیم سر کار که باز هم با این رفیقمون یه جا مشغول شدیم ولی چون تو یه قسمت نبودیم کمتر از قبل رابطه داشتیم و در حد گپ های رفاقتی صحبت می کردیم... 

چند وقت پیش دو تا حرکت زد که ما یهو یاد نشستن گاهمون افتادیم! اول این محیط وبلاگ نویسی رو بهم معرفی کرد که وبلاگ مرحومم رو آورد جلو چشم، یکی دیگه اینکه همه کتابهاشو گذاشت برای فروش!!! کتابهایی رو که می دونم هر سال دم نمایشگاه کتاب با چه شور و حالی لیست تهیه می کرد و هدفمند می رفت نمایشگاه برای خریدنشون و با چه وسواسی کتابها رو جلد می کرد و نگه داری می کرد و...

نمی دونم چی شد که یهو زد به سرش! ما که بدمون نیومد!!! یه عالمه کتاب، با تخفیف زیاد اونم تازه  نسبت به قیمت های قدیمی رو جلد، گیرمون اومد ولی ما از کله ی این رفیقمون سر در نیاوردیم. حقاً هم ته دلم خیلی خوشحال نشدم...


خلاصه این قصه ها باعث شد ما توجهمون به نشستن گاه محترم جلب بشه و به خودمون بیایم که ای دل غافل، مدتهاست ننوشتی و این انگشتای لا کردار همین دو زار توانایی خودشون رو تو پیدا کردن  کلید های مناسب برای کلیک، از دست دادند!

برای همینه که فعلا باز هم شروع کردم به تایپ کردن و تایپ کردن، شاید بیاد این حس و برگرده این ذهن...



همین

شاید روزی بنده ی خدا



پ.ن

1- داستان تقسیمات سربازی هم طولانیه که ان شاء الله می نویسم اونم، ولی همین رو بدونید که دست خدا رو دیدیم تو این قصه

2- آقا اصلا من قویا این موضوع رو تکذیب می کنم که این موضوع ربطی به حاج خانم بنده داشته باشه! این قصه همون خر و پله! بنده خدا زوجه ی محترمه که بارها به ما سر این که کتاب نمی خونی و نمی نویسی و ... گیر داده، ولی ما نمی شنیدیم، یعنی دوست نداشتیم بشنویم، آخه قصه ی خر و پل اتفاق افتاده بود دیگه!!!

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۷ بهمن ۹۱ ، ۲۲:۴۰
محمد علی شفیعی