راه نوشت

شرحی نیست برای دل...

راه نوشت

شرحی نیست برای دل...

راه نوشت

بی شک نوشته های این وبلاگ حاصل تأملاتِ هر چند کوتاه نویسنده اش است، لذا استفاده از این مطالب تنها با صلوات برای شادی روح شهدا و ذکر منبع آزاد می باشد.
یاری ام کنید تا بهتر شوم، مطمئناً نوشته هایم بی خطا نیست، در اصلاحش تنهایم نگذارید.
در شبکه اینستاگرام هم اگر دنبالم گشتید: m.a.shafiee@
همین
شاید روزی بنده ی خدا

طبقه بندی موضوعی

۳ مطلب در بهمن ۱۳۹۱ ثبت شده است

سلام


این روزها نشستن گاهم بدجوری درد می کند، یعنی درد تازه ای نیست، مدتیست درد می کند ولی از قدیم گفتن، بهش توجه که نکنی یادت میره! من هم یادم رفته بود تا اینکه حرکت انتحاری یکی از دوستانم در فروش ناگهانی همه کتابهایش، مرا به ناگاه به یاد نشستن گاهم انداخت و درد را به یادم آورد.


قصه از این قرار بود که سالهاست ما با هم رفاقت زیادی داریم و با هم کَل کَل کتاب خوانی، مطلب نویسی و ... داشتیم، رفاقتمون یه جوری بود که یه جا کار می کردیم و یه سری طرح کتابخوانی و ... با همدیگه راه انداخته بودیم تا اینکه من مزدوج شدم و اون هم درگیر یه سری مشکلات شد، رفاقت و رابطه ها برقرار و مستدام بود تا اینکه رفتیم سربازی. از قضا آموزشی هم با هم افتادیم، تو یه مرکز آموزش و یه یگان و دو تا تخت کنار هم و بعد از آموزشی باز هم با هم افتادیم و... [1]

این کتاب خوندن های رفاقتی همین طور ادامه داشت، ولی از مزدج شدن من دیگه این نشستن و نوشتنم کم شد [2]، انگار همچین که خرمون از پل گذشت، دیگه نشستن گاهمون دردش گرفت و دیگه نتونستیم بشینیم و بنویسیم و ما هم که سرمون گرم بود، توجهی بهش نداشتیم و متوجه درد نبودیم.

خدمت به هر نحوی بود تمام شد، رفتیم سر کار که باز هم با این رفیقمون یه جا مشغول شدیم ولی چون تو یه قسمت نبودیم کمتر از قبل رابطه داشتیم و در حد گپ های رفاقتی صحبت می کردیم... 

چند وقت پیش دو تا حرکت زد که ما یهو یاد نشستن گاهمون افتادیم! اول این محیط وبلاگ نویسی رو بهم معرفی کرد که وبلاگ مرحومم رو آورد جلو چشم، یکی دیگه اینکه همه کتابهاشو گذاشت برای فروش!!! کتابهایی رو که می دونم هر سال دم نمایشگاه کتاب با چه شور و حالی لیست تهیه می کرد و هدفمند می رفت نمایشگاه برای خریدنشون و با چه وسواسی کتابها رو جلد می کرد و نگه داری می کرد و...

نمی دونم چی شد که یهو زد به سرش! ما که بدمون نیومد!!! یه عالمه کتاب، با تخفیف زیاد اونم تازه  نسبت به قیمت های قدیمی رو جلد، گیرمون اومد ولی ما از کله ی این رفیقمون سر در نیاوردیم. حقاً هم ته دلم خیلی خوشحال نشدم...


خلاصه این قصه ها باعث شد ما توجهمون به نشستن گاه محترم جلب بشه و به خودمون بیایم که ای دل غافل، مدتهاست ننوشتی و این انگشتای لا کردار همین دو زار توانایی خودشون رو تو پیدا کردن  کلید های مناسب برای کلیک، از دست دادند!

برای همینه که فعلا باز هم شروع کردم به تایپ کردن و تایپ کردن، شاید بیاد این حس و برگرده این ذهن...



همین

شاید روزی بنده ی خدا



پ.ن

1- داستان تقسیمات سربازی هم طولانیه که ان شاء الله می نویسم اونم، ولی همین رو بدونید که دست خدا رو دیدیم تو این قصه

2- آقا اصلا من قویا این موضوع رو تکذیب می کنم که این موضوع ربطی به حاج خانم بنده داشته باشه! این قصه همون خر و پله! بنده خدا زوجه ی محترمه که بارها به ما سر این که کتاب نمی خونی و نمی نویسی و ... گیر داده، ولی ما نمی شنیدیم، یعنی دوست نداشتیم بشنویم، آخه قصه ی خر و پل اتفاق افتاده بود دیگه!!!

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۷ بهمن ۹۱ ، ۲۲:۴۰
محمد علی شفیعی

سلام

چند وقتی بود دلم برای خواندن و نوشتن تنگ شده بود! ابلهانه است که معلم باشی و ساعتهای زیادی از روز را اجباراً به خواندن و نوشتن اختصاص بدی و آخرشم بیای بگی که دلم تنگ شده!!!

اصل قصه تو همین " اجباراً " خط بالاییه! معلمی را با عشق انتخاب کردم و دوستش دارم و خوشحالم، ولی چند وقتی بود مرا در خود فرو برده بود، عینهو اون موجود شریفی که حتما معرف حضورتان هست.

یادداشتهای ذهنی[1] را که برای فراغت های دوران کارشناسی بود وا گذاشتم و خودم رو هم تنها گذاشتم و یه کله یهو رفتم تو مدرسه و شدم حرفه ای این کار... و حالا چقدر حالم بهم می خوره از هرچی کار حرفه ایه!

با هر کی حرف می زنی بر می گرده می گه باید تو هر کاری ورود می کنی حرفه ای اون کار بشی و تمام توانت رو بزاری که تو اون کار گنده بشی و نفر اول بشی و همه چیز و بدونی و ... ولی من مشمئز می شم از این سبک حرفه ای بودن.

از این سبک حرفه ای بودن که باعث می شه آدم خودشو هم تنها بزاره و واقعا یه حرفه ای به تمام معنا بشه بدم میاد. یه مدتی تجربش کردم، فکر و ذکرم رو گذاشتم تو مدرسه و معلمی و مشاوره و ردیف کردن کارای بچه ها و ظاهراً هم دغدغه فرهنگی داشتم و برای این کار رفتم تو یه مدرسه تو جنوب شهر و تمام تمرکزم رو دادم به این بچه های مردم که آخرش یه چیزی بشن و اما من دیدم که خودم با این حال هیچی نمی شم و آخر آخرش می شم یه آدم حرفه ای آموزش و این بچه ها هم که می شن یه ماده اولیه ی بی دردسر برای خط تولید دانشگاههامون که تو همین روندی که همه ما توش تولید شدیم، بشن یه مهندس یا یه دکتری که تازه بیان بیرون منتظر باشن حضرت میکائیل از آسمون نازل بشه و روزی اینارو بی دردسر قلنبه بزاره تو جیبشون، واسه چی؟ چون اینا از اول ماده اولیه خوب و بی دردسری بودن واسه این کارخونه تولید مهندس...

حالم از خودم به هم خورد که به فراخور کارم که مشاور پایه سوم دبیرستان هستم و معلم شیمی بچه ها که بالطبع میشم مهمترین فرد تو زندگی آموزشیِ یکی از مهمترین سالهای تحصیل دانش آموزام؛ باید هی بگم درس بخون، درس بخون و...

یهو زد به سرم، زدم به سیم آخر، به خودم گفتم حالا که مامان باباهای اینا از من فقط توقع تولید ماده اولیه بی دردسر دارن که وارد بهترین خط تولید های مهندسی کشور بشه، من این کارو می کنم ولی برای اینکه این بچه ها شاید یکیشون یهو مثل ما خل بشه و خیلی راحت تن نسپره به این کارخونه های مسخره ای که به اسم دانشگاه ساختیم، یه کم از همین الآن درگیرشون کنم... شاید بعضی فکر کنن که یه کم دیره، ولی بالاخره ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازست...

یهو یه طرحی ریختم به اسم طرح خوانش!

اومدم تو این طرح یه سری کتاب رو که قبلا خونده بودم و می دونم دانش آموزام باهاش حال می کنن رو انتخاب کردم و خریدم و بهشون هدیه کردم و با هم قرار می زاریم هر روز یه کم از هر کدومشون رو بخونیم، البته نه با همشون، فعلا با سه نفر[2] این طرح رو شروع کردم و می خوام یواش یواش تا جایی که کشش داشته باشه افراد بیشتری رو بیارم تو این چرخه...

دردسراش برام زیاده، اول اینکه باید یه هزینه برای خرید کتاب بکنم که با این وضعیت کاغذ و بازار کتاب و... هر روز قیمت ها سر به فلک می زاره؛ دوم اینکه با هر نفر باید همزمان خودمم مطالعه کنم! که این با توجه به کارای معلمی و باقی درگیریای روزمره زندگی یه کم وقت گیر میشه! و هزارتا درسر دیگه...

ولی در مجموع حال می کنم با این کار و فکر می کنم ارزشش رو داره!

آخه چقدر حرفه ای بازی در بیاریم تو کار آموزشی؟ بزار یه کم هم غیر حرفه ای باشیم و اینجوری با بچه ها رفتار کنیم، این همه سال حرفه ای بودیم، هیچی نشد، اینم مثل دارو گیاهی می مونه، نفعی نداشته باشه قطعاً ضرر نداره. حالم از حرفه ای بودن به هم می خوره...



همین

شاید روزی بنده ی خدا




پ.ن

1- یادداشتهای ذهنی وبلاگ قدیمیم بود که تو " درباره من" این بالای صفحه در موردش گفتم، لینکشم همونجاست اگه حال کردین سر بزنین.

2- از این سه نفر الآن دارم با یکیشون، ارمیا ی امیرخانی رو می خونم و با دو تاشون قمارباز  داستایوفسکی رو! خدا به من رحم کنه!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ بهمن ۹۱ ، ۲۰:۳۰
محمد علی شفیعی

سلام

او که ندا فرستاد، قبل از هر کار گفت بخوان و بهتر آنکه بی فصل پس از آن بر قلم قسم خورد و حتما رازیست در این تقدم و تاخر و این بی فصل بودن این دو...

پیر ان ما گفتند: بخوان، بخوان

روح درخشان روزگار ما نیز گفت بخوان و خود را مثال زد که بی خواندن به خواب نمی رود، در این روزگار بی  حالی مردمان...

بزرگ مردی از دیارِ این روزها که دوستش می دارم نیز گفت بخوان و قبل از دست گذاشتن بر کلیدهای این صفحه ی خانه خانه ی زیر دستانم، حتما بخوان، و سیاهه ای به ما داده بود که باید خواند قبل از آنکه نوشت...

و حتما سریست که از او تا او، همه بر خواندن مهر زدند.

بزرگ مرد روزگار ما برای قدم زدن در وادی خود خواندن را اصل دانست و پس از آن در این راه، تمرین نوشتن را ضروری... پس من نیز که وادی او را؛ هر چند از جنسی دیگر؛ دوست می دارم، راه نوشت را به راه انداختم تا شاید در این مسیر، کمکی باشد. هر چند می دانم جدیتی که باید باشد و به قول قدما چماقی که باید بالای سرمان باشد، اینجا نیست، ولی شاید کمکی کند تا چماقی تهیه کنیم و خود را مجبور...

از این پس مرا اینجا خواهید خواند...


همین

شاید روزی بنده ی خدا



۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ بهمن ۹۱ ، ۰۹:۰۶
محمد علی شفیعی